پسری از نسل سلمان

عشقولانه‌ترین سلام‌ها به عاشقترین آدم‌ها

این هم یه عالمه دوبیتی درباره‌ی عشق هدیه به شما.فقط منو تنها نذارین ، نظرتون رو اعلام کنین تا بتونم بهترش کنم. هر کی هر شعری بلده بزاره تو قست نظرات ، تا دنباله‌ی همونا بنویسمشون.راستی یه صفحه‌ی دیگه دارم می‌نویسم به نام دوبیتی‌های عُشّاق.تا بعد خدا نگهدار                            نظر،انتقاد،پیشنهاد،شعر

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز برنخیزد

 

قلبقلبقلب

 

عاشق آن به که دایم در بلا بی

ایّوب آسا به  کرمان  مبتلا بی

حَسَن آسابه دستش کاسه زهر

حُسِین آسا به دشت  کربلا بی

 

 

قلبقلبقلب

 

گر با غم عشق سازگار آید دل

 بر مرکب آرزو سوار آید دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

 ورعشق نباشد به‌چه‌کار آید دل

 

 

قلبقلبقلب

 

من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

تا به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

 

 

قلبقلبقلب

 

عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

 

 

قلبقلبقلب

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

 

قلبقلبقلب

 

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از نغمه ی عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

 

 

قلبقلبقلب

 

بیا که که ترک فلک خان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد

 

 

قلبقلبقلب

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و برآدم زد

 

 

قلبقلبقلب

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وآنکه این کار ندانست در انکار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

 

قلبقلبقلب

 

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

 

 

قلبقلبقلب

 

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

 

 

قلبقلبقلب

 

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق

شبروان را آشنایی هاست با میر عسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

 

 

قلبقلبقلب

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

 

قلبقلبقلب

 

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده ی عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

 

قلبقلبقلب

 

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید

زانگه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

 

 

قلبقلبقلب

 

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

تا شدم حلقه به دوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

 

 

قلبقلبقلب

 

قدح پر کن که من در دولت عشق

جوان بخت جهانم گرچه پیرم

قراری بسته ام با می فروشان

که روز غم بجز ساغر نگیرم

 

 

قلبقلبقلب

 

عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم

 

 

قلبقلبقلب

 

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

 

 

قلبقلبقلب

 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بدحادثه ایجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

 

 

قلبقلبقلب

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 

 

قلبقلبقلب

 

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوائی ساقی بده شرابی

 

من بنده ی آن کسم که شوقی دارد

برگردن دل ز عشق طوقی دارد

تو لذت عشق و عاشقی کی دانی

این باده کسی خورد که ذوقی دارد

 

تنها نه منم کعبه ی دل بتکده کرده

در هر قدمی صومعه ای هست و کنشتی

در مصطبه ی عشق تنعم نتوان کرد

چون بالش زر نیست بسازیم بخشتی

 

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی

تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری

 

طفیل‌ هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

 

قیاس کردم تدبیرِ عقل در ره عشق

چو شبنمیست که در بحر عشق می‌کشد رقمی

بیا که وقت شناسان دو کَوْن بفروشند

به یک پیاله ی صافی و صحبت صنمی

 

شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست

این حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده اند

تیر مژگان دراز و غمزه‌ی جادو نکرد

آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده‌اند

 

 

قلبقلبقلب                                                   

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش

تارا ١٤/١١/٨٨

نظر،انتقاد،پیشنهاد،شعر

قلبقلبقلب

قلبقلبقلب

قلبقلبقلب

قلبقلبقلب

قلبقلبقلب

قلبقلبقلب


لينک صفحه

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam