پسری از نسل سلمان

سلام

سلام بر تو  و غزل‌هایت.

امروز روز 20 مهر روز بزرگداشت حافظ هست. من هم این شعر رو از فریدون مشیری که در مورد حافظ  به حق زیبا سروده شده رو به همه شما تقدیم میکنم.

 

روح رویایی عشق،

از بر چرخ بلند،

جلوه‌ای کرد و گذشت ؛

شور در عالم هستی افکند،


ادامه مطلب

نويسنده : محمدرضا - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩   |    نظرات []   |    لينک ثابت

 

سلام

فصل امتحانامه؛ بدجوری درگیرم. التماس دعا دارم از همگیتون شدید. امروز یه شعر توپ و تاپ واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

دو قدم مانده به معراج خدا

کلبه ای هست به رنگ دلها

که در آن نور صداقت جاریست

عطر و بوی ریحان

نور کم حوصله ی یک مهتاب

و صدایی زیبا

از قدمهای حضور باران

و درختانی سبز که در آن لمس نفس جاوید است

و عبور لحظه هر قدم بی معنیست

و تمام هستی محو موسیقی ناب

با تو هم آواز است

باز هم حوصله کن

دو قدم مانده به معراج خدا

تو به بر گیر تمام هستی

که در آن لحظه خنک وار نسیم در تنت جاری است

حس آرام خدا در دلت می پیچد

این صدای زیبا

لحن پر شور خداست

که تو را می خواند

و تمام هستی رنگ مهرانه به خود می گیرد

باز هم حوصله کن

دو قدم مانده به معراج خدا

سراینده: الهام شیرازیان



نويسنده : محمدرضا - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩   |    نظرات []   |    لينک ثابت

بعد از چهل روز که انسان آفریده گشت ، اهل ملکوت به دیدار وی مایل شدند. زیبائی گفت :اول من به دیدار او روم ؛ پس بر مرکب کبریا سوار شد و به شهرستان وجود آدم رسید . جایی بس خوش دید و در آنجا مُقام کرد.

عشق به دنبال او آمد ، خواست خود را آنجا بگنجاند، پیشانیش به دیوار وحشت خورد و از پای درآمد. حزن دستش گرفت ؛ عشق دیده باز کرد و اهل ملکوت را دید که تنگِ در آمده بودند. روی بدیشان نهاد . ایشان خود را تسلیم او کردند پادشاهی خود بدو دادندو جمله روی به درگاه حُسن آوردند.

چون نزدیک رسیدند ، عشق که سپه سالار بود نیابت به حزن داد و فرمود تا همگی از دور ، زمین بوسی کنند زیرا که طاقت نزدیکی نداشتند.

چون اهل ملکوت را دیده به حُسن افتاد ، جمله به سجود آمدند و زمین را بوسه دادند و آدمی به خلعت آنان آراسته شد.

سُهروردی



نويسنده : محمدرضا - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

یادی از ماث

همین از غم نه تنها چشم خون پالای من گرید

که همچون نخل باران خورده سرتا پای من گرید

نه چون شمعم که شب گرید ولی آرام گیرد روز

که چشمم شب به روز و روز بر شبهای من گرید

دو چشمم خشک شد امروز ، از بس گریه کرد بر دیروز

دگر امشب کدامین چشم بر فردای من گرید

مگر ابر بهار امشب ، غمی چون من به دل دارد

که می خواهد بدین سان تا سحر همپای من گرید؟

اجل خندان رسید و اشک ریزان رفت و بخشودم

فغان کاین دزد هم پوچی کالای من گرید

گریبان می‌درد با برق ابر و گرید از حسرت

که نتواند به قدر دامن دریای من گرید

مهدی اخوان ثالث (ماث)



نويسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

چون ز پشت ذولجناه آمد فرود

بر سجود افتاد و رُخ بر خاک سود

در دل گودال کردی بس سجود

شد ز فرط سجده رخسارش کبود

گفت :  کای فرمانده ی امر قضا

این سر تسلیم و این کوی رضا

با تو آن عهدی که بستم روز زرع

تا دهم در راه ناموس تو سر

شکر کامد بر سر آن عهد بلا

این حسین و این زمین کربلا

الهی، چشم دل بر راه یک پروانه ام

تا دهی ره بر درون خانه ام

کاش صد جان دگر بودم به تن

تا به راهت دادمی ای ذولمَنَن

در همین وقت

جبرئیل آمد شتابان بر زمین

از فراز عرش ربُ العالمین

دید صحرایی سراسر لاله زار

ارغوان در وی قطار اندر قطار

گفت :  کای فرمانده ی امر وجود

پیشت آوردستم از یزدان درود

گفت :  برگو ای بَرید کوی یار

تا به پیغامش کنم صد جان نثار

گفت :  فرمودت که ای سلطان عشق

یکّه تاز عرصه ی میدان عشق

ما نکردیم این شهادت بر تو حتم

ای جلال کبریایی بر تو ختم

بس تو را در خون تپیدن اکبرت

خون به جای شیر خوردن اصغرت

خواه کُش خَه کشته باش ای شاه عشق

هیچ کم نآید تو را از جاه عشق

خواه جان بستان و خَه جان می سپار

یار آن یار است و مهر آن مهر یار

کشته گردی بر شهیدان شه تویی

خون بهایت ما ، ذبیح الّه تویی

گر کُشی جان جهان در دست توست

گوش عزرائیل بر فرمان توست

هان بگیر آین نامه را دل شاد دار

هرچه خواهی دادمت روز شمار

هم قیامت هم شفاعت زان توست

ما سِوَالّه جمله بر فرمان توست

داد پاسخ شاه با روح الامین

کای امینِ وحیِ ربُ العالمین

جبرئیلا این بهشت و این بقا

کی شود یک موی اکبر را بها؟

گر قیامت خواهی ای روح الامین

پیکر صد پاره ی اکبر ببین

بسته ایم عهدی من و شاه وجود

من همانم عهدم آن عهدی که بود

این که بینی از دو جهان بیگانه ام

گنج ویرانیست در ویرانه ام

زود فزودم آنچه از خود کاستم

من خود این آتش به جان می خواستم

جبرئیلا این که بینی نِی منم

اوست یکسر ، من همین پیراهنم

گفت :  شاها خواهرانت بی کس است

گفت :  او خود بی کسان را مونس است

گفت :  چشم دخترانت در ره است

گفت :  عشق از دیدن غیرک مه است

گفت :  سجادت فتاده بی طبیب

گفت :  بیماریش خوش دارد حبیب

گفت :  بهرت آب ایوان آورم

گفت :  من از تشنگی آنسوترم

جبرئیلا من ز جو بگذشته ام

آب ایوان را در آنسو هِشته ام

آب اگر خواهم جهان دریا شود

غرق دریا جمله مافیها شود

گفت : خواهد شد سرت زیب سنان

گفت : گو باش او چون خواهد چنان

گفت :  جان باشد متاعی بس گران

بر خَسان مفروش یوسُف رایگان

گفت :  جانی را که جانان خون بهاست

جبرئیلا رایگان گفتن خطاست

گفت :  آوردستم از غیبت سپاه

تا کنند این قوم کافر دل ، تباه

گفت :  مهلاً ، خود زِمن دارد مدد

جبرئیلا آن سپاه بی عدد

رشته ی تدبیرشان در دست ماست

هستِ ایشان جُملگی از هست ماست

آنکه با تدبیر او گردد فلک

کی بود محتاج امداد ملک

گر فشانم دست، ریزم زآستین

صد هزاران جبرئیل راستین

جبرئیلا این حدیث محنت ایوب نیست

 

داستان یوسف و یعقوب نیست

صبر ایوب است کجا و این بلا

این حسین است و زمین کربلا ......



نويسنده : محمدرضا - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده داشت. میراب را دو کوزه بود که یکی سالم و دیگری را روزنه هایی بود. هر روز که برای پر کردن کوزه ها می رفت ، نصف آب کوزه ی سوراخ می ریخت.

یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه ی معیوب برخواست: ای میراب ! مرا چه سود به کار تو؟ مرا کنار بگذار و کوزه ی دیگری اختیار کن . میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت : تمام گلها و سبزه هایی که در اطراف راه دربار روئیده اند از سر وجود توست ؛ آنوقت جواب آنها را چه دهم ؟ ناسالمی تو گرچه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره ی زیبایی را به وجود می آورد. آیا کوزه ی سالم توانایی چنین کاری را دارد؟



نويسنده : محمدرضا - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

ایا شهریار اسلام «علی»

این تو بودی که نخستین جنبش ملکوتی آخرین سفیرالهی، محمد (ص) را دریافتی و با شور و التهاب خود او را حمایت کردی.

ایا دلبند کعبه «علی»

این تو بودی که برای آسودن پیامبر دیده از خواب ناز برگرفتی و در راه توان گرفتن کودک نورس "اسلام " رنجوری و ناتوانی را سهل انگاشتی.

ایا فاتح خیبر «علی»

این تو بودی که با هر نگاهت به دیدگان تازه ی مسلمانان فروغ بخشیدی و لبهای نوشکفته اسلام را با بوسه های جانبازیت به تبسم گشودی.

ایا دادرس مستمندان «علی»

پیاده ی بی توشه و کاروان گم کرده راه ، پیوند علاقه و چشم یاری از جهان و جهانیان گسسته، با دستی تهی به حریم حضرتت پناه می آورد.

ایا شفا بخش دردمندان «علی»

بنده ی ناتوان خدا با تکرار نام پر عظمت و الهام پرور تو زنگار تیرگی و سیاهی از آینه ی دل می زداید ، درد بر تو عرضه می دارد و درمان از تو می جوید.

ایا بخشنده ی دشمنان «علی»

این تو بودی که هر گاه دشمنت جامه چرکین گناه خود را به آب پوزش و عفو طلبیدن فرو می شست و لوث عصیان از دل     می سترد در زمره دوستداران مقبل و جرائم پیدا و نهان او را در حجاب مدارا و پرده ی مستوری و عنایت پوشیده می داشتی.

ایا رهبر دادگر «علی»

آنچه از دادگری و عدالتت نمایان است، قلم از نگاشتن و زبان از گویا بودنش عاجز است.

ایا دستگیر ناتوانان «علی»

این تو بودی که تارهای هستی ناتوانان را با دستهای نوازشگر خود نواختی و اکسیر عشق و الفت را در رگهای آنان روان ساختی.

عشقی که هیبت طوفان را از دل نوح زدود و بر روح آشفته و مضطربش ، آرامش و سکوت بخشید.

عشقی که نور پاکش بر جان و روان ابراهیم تافت و از آتشی شعله خیز ، گلزاری طرب انگیز به وجود اورد.

عشقی که به داوود زمزمه ی دلبری آموخت و نغمه های پر سوز و قول هوش ربا را در انفاسش به تعبیت نهاد.

عشقی که برق هستی سوزش ، در ید بیضا جلوه گری کرد و رایت دولت در سینه ی سینا برافراشت.

عشقی که به غمزه ی خود مریم را نواخت و از روح القدُس ، پیکرش را به وجود مسیحا بارور گردانید.

عشقی که نشان دهنه ی برتری تواست از سفیران الهی به جز آخرین مرد آسمانی.......

آری روزهای پر خاطره از زندگانییت گذشت تا اینکه سپیده ی سحرگاهی دردناک بی عاطفه ی بی شرم ، بی دینی در میان محراب طومار زندگیت را با یک ضربه ی شمشیر زهرآلود رنگین نمود و فرشته ی آسمانی طومار زندگیت را با این افتخار بر هم نهاد که : از کعبه تا محراب برای رضای خدای خویش زندگی کرد.

                                          کسی که چون مسیح بلادیده ی بدلی،

خویش را مصلوب صلیب عشق تو می داند



نويسنده : محمدرضا - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

زندگی

زندگی رسم خوشایندیست                                                  

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بُعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هوا پیماست.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی "ماه"،

فکر بوئیدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن یک سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زنگی "مجذور" آینه است.

زنگی گل به "توان" ابدیت،

زندگی"ضرب" زمین در ضربان دل ما،

زندگی "هندسه"ی ساده و یکسان نفسهاست......

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.

مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره ی سرخ-گلو میخواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت،پر اکسیژن مرگ است

 



نويسنده : محمدرضا - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸   |    نظرات []   |    لينک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam