
شیخ بهایی
شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و یکیمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.
شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
استادان شیخ بهائی:
آن طور که مؤلف عالم آرا آورده است، استادان او بجز پدرش از این قرار بوده اند: "تفسیر و حدیث و عربیت و امثال آن را از پدر و حکمت و کلام و بعضی علوم منقول را از مولانا عبدالله مدرس یزدی مؤلف مشهور حاشیه بر تهذیب منطق معروف به حاشیه ملا عبدالله آموخت. ریاضی را از ملا علی مذهب ملا افضل قاضی مدرس سرکار فیض کاشانی فرا گرفت و طب را از حکیم عماد الدین محمود آموخت و در اندک زمانی در منقول و معقول پیش رفت و به تصنیف کتاب پرداخت."
"مؤلف روضات الجنات استادان او را پدرش و محمد بن محمد بن محمد ابی الطیف مقدسی می شمارد و گوید که صحیح بخاری را نزد او خوانده است."
علاوه بر استادان فوق در ریاضی؛ "بهائی نزد ملا محمد باقر بن زین العابدین یزدی مؤلف کتاب مطالع الانوار در هیئت و عیون الحساب که از ریاضی دانان عصر خود بوده نیز درس خوانده است."
خدمات شیخ بهائی:
در عرف مردم ایران، شیخ بهائی به مهارت در ریاضی و معماری و مهندسی معروف بوده و هنوز هم به همین صفت معروف است، چنانکه معماری مسجد امام اصفهان و مهندسی حصار نجف را به او نسبت می دهند. و نیز شاخصی برای تعیین اوقات شبانه روز از روی سایه آفتاب یا به اصطلاح فنی، ساعت آفتاب یا صفحه آفتابی و یا ساعت ظلی در مغرب مسجد امام (مسجد شاه سابق) در اصفهان هست که می گویند وی ساخته است.
در احاطه وی در مهندسی مساحی تردید نیست و بهترین نمونه که هنوز در میان است، نخست تقسیم آب زاینده رود به محلات اصفهان و قرای مجاور رودخانه است که معروف است هیئتی در آن زمان از جانب شاه عباس به ریاست شیخ بهائی مأمور شده و ترتیب بسیار دقیق و درستی با منتهای عدالت و دقت علمی در باب حق آب هر ده و آبادی و محله و بردن آب و ساختن مادیها داده اند که هنوز به همان ترتیب معمول است و اصل طومار آن در اصفهان هست.
دیگر از کارهای علمی که به بهائی نسبت می دهند طرح ریزی کاریز نجف آباد اصفهان است که به نام قنات زرین کمر، یکی از بزرگترین کاریزهای ایران است و از مظهر قنات تا انتهای آبخور آن 9 فرسنگ است و به 11 جوی بسیار بزرگ تقسیم می شود و طرح ریزی این کاریز را نیز از مرحوم بهائی می دانند.
دیگر از کارهای شیخ بهائی، تعیین سمت قبله مسجد امام به مقیاس چهل درجه انحراف غربی از نقطه جنوب و خاتمه دادن به یک سلسله اختلاف نظر بود که مفتیان ابتدای عهد صفوی راجع به تشخیص قبله عراقین در مدت یک قرن و نیم اختلاف داشته اند.
یکی دیگر از کارهای شگفت که به بهائی نسبت می دهند، ساختمان گلخن گرمابه ای که هنوز در اصفهان مانده و به حمام شیخ بهائی یا حمام شیخ معروف است و آن حمام در میان مسجد جامع و هارونیه در بازار کهنه نزدیک بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دیر باز همواره عقیده داشته اند که گلخن آن گرمابه را بهائی چنان ساخته که با شمعی گرم می شد و در زیر پاتیل گلخن فضای تهی تعبیه کرده و شمعی افروخته در میان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدتهای مدیدهمچنان می سوخت و آب حمام بدان وسیله گرم می شد و خود گفته بود که اگر روزی آن فضا را بشکافند، شمع خاموش خواهد شد و گلخن از کار می افتد و چون پس از مدتی به تعمیر گرمابه پرداختند و آن محوطه را شکافتند، فوراً شمع خاموش شد و دیگر از آن پس نتوانستند بسازند. همچنین طراحی منارجنبان اصفهان که هم اکنون نیز پا برجاست به او نسبت داده می شود.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

نکات قابل تامل درباره فقر
فقر اینه که: ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که: روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که: شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که: ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛
فقر اینه که: از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که: وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که: وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که: ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی
فقر اینه که: فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که: کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که: حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که: توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که: ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که: ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که: به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که: همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرأت نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که: وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که: کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه.
راز بی اخلاقی مسلمانان
و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد(ص) و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم , دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " امّا "ها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله

سلام
سلام بر تو و غزلهایت.
امروز روز 20 مهر روز بزرگداشت حافظ هست. من هم این شعر رو از فریدون مشیری که در مورد حافظ به حق زیبا سروده شده رو به همه شما تقدیم میکنم.
روح رویایی عشق،
از بر چرخ بلند،
جلوهای کرد و گذشت ؛
شور در عالم هستی افکند،
ادامه مطلب
سلام
ببخشید که یه کم دیر به دبر آپ می کنم. درگیر درسای ترم تابستونم. الان که وقت کردم و اومدم واستون یه مطلب قشنگ آوردم. لذتشو ببرید.
مهندسی و مدیریت! ...
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴' ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱' ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین :بله، از کجا فهمیدید؟؟
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید.
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالین فضای سایبر در بیانیه ای خواستار ریشه کن شدن بی حجابی و محو ظواهر فساد در کشور شدند.
در این بیانیه که از سوی نزدیک به 200 نفر از وبلاگ نویسان ارزشی امضا شده است ضمن درخواست برای همراهی افکار عمومی برای ریشه کنی اصولی پدیده شوم بی حجابی و بی بند و باری پیشنهاداتی در قالب چهار بند مطرح شده است.
ادامه مطلب
سلام
این پستی رو که براتون گذاشتم یکم طولانیه و لی مطمئنم که بعد از خوندنش کلی لذت می برید. پیشنهاد می کنم تا آخرش بخونید.
یا علی
رفاقت 
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش کایل بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ”کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!“
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“
او به من نگاهی کرد و گفت: ” هی ، متشکرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی اشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر کایل را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره کایل را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ کایل خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و کایل بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. کایل تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
کایل کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من کایل را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.“
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات اخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.
کایل نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
” دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.“
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است...
قسمتی از گفته های قابل تأمل نادر شاه

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است. نادر ها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد ، اما ایران وایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد. این آرزوی همهی عمرم بوده است.
تمام وجودم را برای سرافرازی میهن بخشیدم؛ به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم.
برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمیکنم ، بلکه آن را به همراه قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم.
لحظهی پیروزی از آن جهت برای من شیرین است که پیران و زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم.
سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.
خردمندان و دانشمندان ایران! آزادی اراضی کشور با سپاه من، تربیت نسلهای آینده با شما. اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد، دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود.
فتح هند افتخاری نبود برای من ، دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند ، اگر به دنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم ؛ که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده داشت. میراب را دو کوزه بود که یکی سالم و دیگری را روزنه
هایی بود. هر روز که برای پر کردن کوزه ها می رفت ، نصف آب کوزه ی سوراخ می ریخت.
یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه ی معیوب برخواست: ای میراب ! مرا چه سود به کار تو؟ مرا کنار بگذار و کوزه ی دیگری اختیار کن . میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت : تمام گلها و سبزه هایی که در اطراف راه دربار روئیده اند از سر وجود توست ؛ آنوقت جواب آنها را چه دهم ؟ ناسالمی تو گرچه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره ی زیبایی را به وجود می آورد. آیا کوزه ی سالم توانایی چنین کاری را دارد؟
برای فهمیدن ارزش زمان
برای فهمیدن ارزش زمان 10 سال از زوج های تازه طلاق گرفته بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان چهار سال از فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک سال از دانش آموزی که در امتحانات آخر سال رد شده بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان نه ماه از مادری که نوزاد مرده به دنیا آورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک ماه از مادری که نوزاد نورس به دنیا آورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک هفته از سردبیر یک نشریهی هفتگی بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک ساعت از عشاقی که در انتظار یکدیگر بسر میبرند بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک دقیقه از شخصی که قطار، اتوبوس یا هواپیما را از دست داده بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک ثانیه از بازماندهی یک تصادف بپرس.
برای فهمیدن ارزش زمان یک دهم ثانیه از شخصی که در المپیک مدال نقره بدست آورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش یک دوست از کسی که آن را از دست داده بپرس.
آن سوی پنجره
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . امّا بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها
با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشت و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقی اش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت .
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد .
همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد .
روزها و هفته ها سپری شد .
یک روز صبح ، پرستاری که برای شستشوی آنها آب اورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .
مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند .
در عین ناباوری ، او با یک دیوار مواجه شد .
مرد ، پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقی اش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : « شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلاً نابینا بود . او حتی نمی توانست دیوار را ببیند».
نجار
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود . او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد . 
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ، ناراحت شد . او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار ، تنها یک خانه دیگر بسازد . نجار پیر قبول کرد ، اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست . او برای ساختن این خانه ، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد .
وقتی کار به پایان رسید ، کارفرما برای وارسی خانه آمد . او کلید خانه را به نجار داد و گفت : « این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو ».
نجار یکّه خورد . مایه تاسف بود ! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد ، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد ....
قورباغه به کانگورو گفت : "من میتوانم بپرم و تو هم. پس اگر با هم ازدواج کنیک بچه مان می تواند از روی کوهها بجهد، یک فرسنگ بپرد، و
ما می توانیم اسمش را "قورگورو" بگذاریم." کانگورو گفت : "عزیزم چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره قورگورو، بهتره اسمش را بگذاریم کانباغه." هر دو سر قورگورو و کانباغه بحث کردند و بحث کردند ؛ آخرش قورباغه گفت : "برای من نه قورگورو مهمه نه کانباغه، اصلاً من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم." کانگورو گفت : "بهتر." قورباغه دیگر چیزی نگفت. کانگورو جست زد و رفت، آنها هیچ وقت با هم ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوه ها بجهد یا یک فرسنگ بپرد. چه بد، چه حیف ! که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند.
شل سیلور استاین
اوقاتی را به عبادت و نیایش اختصاص بده ، چرا که بزرگ ترین نیرو بر روی زمین است.
اوقاتی را به فکر کردن اختصاص بده ، چرا که منبع قدرت است.
اوقاتی را به نیکوکاری و احسان اختصاص بده ، چرا که کلید بهشت
است.
اوقاتی را به کار کردن اختصاص بده ، چرا که بها و قیمت موفقیت است.
اوقاتی را به مهربانی و دوستی اختصاص بده ، چرا که جاده ای به سوی شادمانی اسد.
اوقاتی را به خندیدن اختصاص بده ، چرا که موسیقی روح است.
اوقاتی را به تفریح اختصاص بده ، چرا که راز جوانی در آن نهفته است.
اوقاتی را به هدیه دادن اختصاص بده ، چرا که در این روزهای کوتاه حیف است که خودخواه باشیم.
اوقاتی را به عشق و دوستی اختصاص بده ، چرا که موهبت خداوند است.
10 چیز که خداوند در مورد آنها از تو سؤال نمی کند
1- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی ، بلکه از تو خواهد پرسید که چند نفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید که به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟ 
3- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ، بلکه از توخواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسید که بالا ترین میزان حقوقت چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسید که عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید که برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی ، بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار می کردی؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جستجوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خواهد برد.
10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی، بلکه از تو خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوان
ه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض کرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایقعلوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای
ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی
دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی
چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.
به نام خدا
ده توصیه ی اسلام به مردان در مورد همسرانشان:
1- محبت ورزیدن به همسران از جمله اوصاف و اخلاق پیامبران است. امام صادق(ع)
2- هر کس عشق و محبتش به همسر خود بیشتر باشد ایمانش به خدا بیشتر است. امام صادق(ع)
3- کسی بر ما اهل بیت مهربان تر است که بر همسر خویش مهربانتر باشد. امام صادق(ع)
4- بنده خدا هرچه عشق و علاقه اش به زنان زیادتر شود، فضیلت ایمانش بالاتر می رود. امام صادق(ع)
5- بهترین شما آنهایی هستند که برای همسران خود بهترند، و من بهترین شما برای زنان خود هستم. پیامبر اسلام(ص).
6- همانطور که شما مردان انتظار دارید همسران خود را زینت کرده ببینید، زنان شما هم انتظار دارند شوهران خود را زینت کرده ببینند، زن اگر از شوهر بهره ای نبرد منحرف می شود. امام معصوم(ع)
7- زنان بنی اسرائیل از جاده ی عفت خارج نشدند مگر بواسطه ی اینکه شوهران آنها خود را برای زنانشان آراسته نمی کردند. امام رضا(ع)
8- زنان دوست دارند مردان خود را هم چنان ببینند که مردان دوست دارند همسران خود را آنچنان ببینند. امام باقر(ع).
9- سخن پسر به دختر وقتی که می گوید، دوستت دارم، هیچگاه از قلب دختر بیرون نمی رود. پیامبر اسلام(ص).
10- چون یکی از شما خواست با همسرش آمیزش کند، از شتاب کردن در این کار پرهیز نماید که زنان نیز نیازهای جنسی دارند. امام علی(ع)
گردآوری: حمید توکلی کرمانی
منابع: استاد حسین مظاهری، کتاب خانواده در اسلام و مدرس غروی، کتاب برنامه زندگی و محمد حسین زینلی، کتاب ازدواج موقت و مکام اخلاق و وسائل الشیعه و من لا یحضره الفقیه و خصال صدوق
سلمان فارسی را باید یک ایرانی بزرگ ، یک عارف مجاهد ، یک صحابی متفکر ، یک حاکم مردمی و از شیعیان واقعی علی بن ابی طالب (ع) دانست. اما من او را نه به این علت ها ، بلکه به علت بزرگ تری دوست دارم…
من سلمان فارسی (روزبه محمّدی) را نماد انسان های جست و جوگر و حقیقت جو می دانم. سلمان فارسی در خاندانی زرتشتی به دنیا آمد ، پس از آن که پی برد عرفان زرتشتی نمی تواند روح بلند او را ارضا نماید ، هجرت نمود و به شام و موصل سفر کرد. پس از آشنایی با ادیان دیگر همچون یهودیت و مسیحیت ، آیین مسیحیت را برگزید و برای یافتن پیامبر آخرالزمان که در انجیل بشارت آمدن او داده شده بود ، به سوی جزیرة العرب حرکت نمود… و در آنجا سرانجام گمشده خود ، برترین آفریدگان ، حضرت محمد مصطفی (ص) را یافت و اسلام آورد.
پس از اسلام آوردن ، رسول خدا (ص) نام او را که « روزبه » بود به « سلمان » یعنی « دارنده پاکی و سلامت روح » تغییر دادند. پیامبر اکرم (ص) بعدها در ستایش وی فرمودند:
«اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا میکرد.»
این صحابی بزرگ بر علم معماری تسلط داشت و به همین جهت در جنگ احزاب (جنگ خندق) پیشنهاد « حفر خندق » پیرامون مدینة النبی را به پیامبر (ص) داد. پیامبر (ص) نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به این ترتیب هوش و دانش این صحابی موجبات پیروزی و غلبه سپاه اسلام بر سپاه کفر را فراهم ساخت. همچین طرح « ساختن منجنیق » برای در هم کوبیدن قلعه های مشرکان در جنگ طائف از دیگر ابتکاراتی است که به سلمان فارسی نسبت داده شده است.
علم و دانش این صحابی بزرگ به معماری محدود نمی شود ، در یکی از روایات آمده است که سلمان فارسی بر اوّلین و آخرین کتاب آسمانی ، یعنی « صحف آدم » و « قرآن کریم » کاملا مسلط بوده است. نخستین ترجمه قرآن به زبان فارسی نیز به دست سلمان صورت گرفت. او تعدادی از سوره های قرآن مانند : سوره حمد را به فارسی ترجمه کرده بود. معروف است که سلمان « بسم الله الرحمن الرحیم » را « به نام یزدان بخشاینده » ترجمه کرده است.
یکی از دیگر افتخارات بزرگ این صحابی ، پیوند او با اهل بیت پیامبر (ص) از نظر صفات عالی انسانی است. رسول اکرم (ص) در این باره فرموده اند :
« سلمان از اهل بیت ماست. »
این یار باوفای حضرت خاتم الانبیا (ص) پس از رحلت آن پیامبر عظیم الشأن با حضرت علی (ع) بیعت نمود و تا پایان عمر خود به ایشان وفادار بود. در دوران حکومت عمر بن الخطاب ، به پیشنهاد حضرت علی (ع) ، به عنوان استاندار مدائن برگزیده گردید و در همان جا در سال ۳۵ هجری قمری درگذشت. حضرت علی (ع) ، جعفر ابن ابی طالب و حضرت خضر (ع) بر پیکر او نماز گزاردند.
درود خداوند بر او باد ، هنگامی که به دنیا آمد ، هنگامی که از دنیا رفت و هنگامی که زنده برانگیخته خواهد شد…
منبع http://anshan.bloghaa.com
میگویند روزی ملانصرالدین به همسرش گفت : برایم شیرینی درست کن که تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده ام . همسرش می گوید آرد گندم نداریم ؛ ملا می گوید : آرد جو استفاده کن. همسرش میگوید : شیر هم نداریم. ملا جواب می دهد به جایش آب بریز. همسر ملا میگوید : شکر هم نداریم . ملا پاسخ می دهد شکر نمی خواهد. همسر ملا دست به کار میشود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی می پزد . ملا بعد از خوردن ، قیافه اش در هم می رود و می گوید: چه ذائقه ی بدی دارند این ثروتمندها !!!!!
حالا ببینید حکایت بسیاری از مارا وقتی میخواهیم به موفقیت برسیم. به ما می گویند : کینه ها را بیرون بریز که نزدیک ترین راه خوشبختی رها شدن است. ما میگوییم : یکی از دلایلی که می خواهم موفق باشم کم کردن روی بعضی هاست ، این یکی را بی خیال.
می گویند : هر چه را نیاز نداری از زندگیت خارج کن تا روح طراوت و سعادت در آن جریان یابد. پاسخ می دهیم: وقتی به ثروت رسیدم هر آنچه نیاز دارم تهیه می کنم ، بعد فکری به حال کهنه ها خواهم کرد.
می گویند: ورزش کن که برای زندگی سعادت مند به نشاط وسلامتی نیاز داری . در جواب می گوییم: هنگامی که موفق شدم و پول کافی به دست آوردم بهترین امکانات ورزشی را تهیه می کنم.
آن وقت همانگونه که ملانصرالدین به شیرینی نگاه میکرد ما به نانی که برای خود پخته ایم نگاه میکنیم و می گوییم که چه دل خوشی دارند بعضی ها.

